تبليغاتX
برگـزیده اشـعار عاشـــــــورایی











  در باره وبلاگ:
    عاشورا سقای تشنه کامان عزت بود ،با مشکی پر از اشک ، بر دوش آزادگی
    و کربلا تکیه گاه سینه زنان حق و حسینیه ذاکران عدل بود.
    در حسینیه دلمان مرغ های محبت سینه می زنند و اشک های یتیم در خرابه چشم بیقراری
    می کنند.
    سینه ما تکیه ای قدیمی است ، سیاهپوش با کتیبه های درد و داغ
    زمان دریای خون است و...زمین زبان حال و آینده را به گریه ترجمه می کند.

    آوای عشـــــق گزیده ای است از اشعار عاشــــورایی عاشقان حریم حسین








        ذبح عظیم



شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه جدش به اشکی شست چشم
مروه پشت سر نهاد ، اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از این ها ، حرمت کوی منا دارد حسین
بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که  سر از تن جدا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
می نماید خود ، که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ، ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند ؟ مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد ،دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید : گوش کردم تا چه خواهد از خدای
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندر این گوشه ، عزایی بی ریا دارد حسین


استاد محمد حسین شهریار




        دور عاشقان آمد



خیز و جامه نیلی کن ، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد ، نوبت محرم شد
نبض جاده بیدار از ، بوی خون خورشید است
کوفه رفتن مُسلم ، گوییا مسلّم شد
ماه خون گواه آمد ، جوش اشک و آه آمد
رایت سیاه آمد ، کربلا مجسم شد
پای خون دل واکن ، دست موج پیدا کن
رو به سو ی دریا کن ، ساحلی فراهم شد
گریه کن گلاب افشان ، گل به خاک می افتد
باد مهرگان آمد ، قامت علی خم شد
قاسم و تپیدن ها ، لاله و دمیدن ها
مجتبی و چیدن ها ، گل دوباره خرم شد
تشنه ، اضطراب آورد ، گل دوباره خرّم شد
گو فرات خیبر شو ! مرتضی مصمّم شد
خادم برادر بود از ره پرستاری
در قدم موخر بود ، از وفا مقدم شد
نوبت حسین آمد ، کآورد به میدان رو
نُه فلک به جوش آمد ، منقلب دو عالم شد
چرخ درخروش آمد ، خاک ، شعله پوش آمد
آسمان به جوش آمد ، کشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهرا ، خاک می کند مریم
با مصیبت خاتم ، تازه داغ عالم شد
گرچه عقده دل بود ، آبروی بیدل بود
کز هجوم فرصت ها این فغان فراهم شد

یوسفعلی میرشکاک




        اگر بگذارند



عشق سر در قدم ماست اگر بگذارند
عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند
ما و این کشتی طوفان زده موج بلا
ساحل ما دل دریاست اگر بگذارند
دشت از هُرم عطش سوخته و سایه غم
سایبان گل زهراست اگر بگذارند
آب بر آتش لب های عطشناک زدن
آرزوی من وسقاست اگر بگذارند
دوش در گلشن ما بلبل شیدا می گفت
باغ گل ، وقف تماشاست اگر بگذارند
هر چه گل بود ز تاراج خزان پرپر شد
وقت دلجویی گل هاست اگر بگذارند
طفل شش ماهه من زینت آغوش من است
جای این غنچه همین جاست اگر بگذارند
این به خون خفته که عالم ز غمش مجنون است
تشنه بوسه لیلاست اگر بگذارند
چهره اش آینه حُسن رسول الله است
آری این آیینه زیباست اگر بگذارند
این گل سرخ که از گلبن توحید شکفت
آبروی چمن ماست اگر بگذارند
در عقیق لب من موج زند دریایی
که شفابخش مسیحاست اگر بگذارند
یوسف مصر وجودم من و این پیراهن
جامه روز مباداست اگر بگذارند
ریشه در خون وشرف نهضت ما دارد و بس
سند روشن فرداست اگر بگذارند

محمدجواد غفورزاده




        آنک پایان من



شور به پا می کند ، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح وشام
باده به دست تو کیست ؟ طفل جوان جنون
پیر غلام تو کیست ؟ عشق علیه السلام
در رگ عطشانتان ، خون شهادت به جوش
می شکند تیغ را خنده خون در نیام
ساقی بی دست شد ،خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت ، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می برند ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان ، کوفه مرامان شام
از خود بیرون زدم ، در طلب خون تو
بنده حُرّ توام اذن بده یا امام
عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من در غزلی ناتمام

علیرضا قزوه




        عاشوراییان





        اسبی که تنهای تنهاست



می آید از سمت مغرب ، اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفته ست ، در چشم هایش هویداست
یالش که همزاد موج است ، دارد فراز  و فرودی
اما فرازی که بشکوه ، اما فرودی که زیباست
در عمق یادش نهفته ست ، خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او ، گل های آتش شکوفاست
در جان او ریشه کرده است ، عشقی که زخمی ترین است
زخمی که از جنس گودال ، اما به ژرفای دریاست
داغی که از جنس لاله ست ، در چشم هایش شکفته ست
با سرکشی های آتش ، در آب و آیینه پیداست
هم زین او واژگون است، هم یال او غرق خونست
جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست
دارد زبان نگاهش ، با خود سلام وپیامی
گویی سلامش که زینب ، اما پیامش به دنیاست
از پا سوار من افتاد، تا آنکه مردی بتازد
در صحنه هایی که امروز ، در عرصه هایی که فرداست
این اسب بی صاحب انگار ، در انتظار سواری است
تا کاروان را براند ، در امتدادی که پیداست

محمدعلی مجاهدی




        شمشیر شهادت


ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت
تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست
ای شب تار عدم ، شام غریبان عزایت
عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از حادثه کرب و بلایت
همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آنروز
که درخشید خدا در همه آینه هایت
کاش بودیم و سرو دیده و دستی چو ابالفضل
می فشاندیم سبک تر ز کفی آبی به پایت
از فراسوی ازل تا به ابد ای حلق بریده
می رود دایره در دایره پژواک صدایت

محمد رضا محمدی نیکو




        سرباز کوچک



پوشید سرباز کوچک قنداقه یعنی کفن را
پیمود یاس سپیدی راه شقایق شدن را
نالید یعنی مرا هم در کاروان نصیبی است
یعنی که در پیشگاهت آورده ام جان وتن را
بگذار تا روی دستت قدری عطش را بگریم
بگذار تا خون ببارد بر پیکرم پیرهن را
قدری بنوشان مرا از اشک غریبانه خویش
تا حس کنم در نگاهت ، لب تشنه پرپر شدن را
تا چند اینجا بمانم ، وقتی در این ظهر غربت
می بینی افتاده بر خاک ، یاران شمشیرزن را
یک سینه داری پر از داغ ، دست تو بگذارد ای کاش
بر شانه کوچک من این داغ قامت شکن را
ناگاه در دست مولا یک چشمه جوشید از خون
بوسید تیری گلوی آن شاخه نسترن را
گهواره خال خدایا! تنها دلی ماند و داغی
داغی که از من گرفته است پروای دل سوختن را

رضا معتمد




        ماه بنی هاشم


وقتی صدای شوم دشمن را در لحظه های جنگ حس می کرد.
سنگینی بغض نرفتن را بر سینه اش چون سنگ حس می کرد
با آنکه مشتاق شهادت بود ، در آن زمین پر خطر اما
یک گام دوری از برادر را انگار صد فرسنگ حس می کرد
یک دشت سرشار از شهادت بود اما جالت می کشید از خود
وقتی غریبی برادر را در آن زمان تنگ حس می کرد
اهل حرم وقتی که سقا را ، ماه بنی هاشم صدا کردند
خورشید در چشمان او خود را کوچکتر و بی رنگ حس می کرد
در اوج جانبازی دلش می خواست صد جان دیگر هم فدا می کرد
یک جان به راه دوست دادن را در جان نثاری ننگ حس می کرد
دور از حسین تشنه لب هرچند در خاک  و خون افتاده بود اما
آواز هل من ناصرش را با غمگین ترین آهنگ حس می کرد

اسماعیل سکاک




        آشوب لحظه ها



می آید از نهایت تنهایی ، یال بلند اسب رها در باد
این سرخ ، یال اسب پریشان است ، یا لحظه های خون و خدا در باد
می آید و هراس من از این است ، کاین قامت بلند چه خواهد شد
آن صبر با شکوه خدا ، زینب ، آیا هنوز مانده به جا در باد
این چشم های ابری پا در زای ، طوفان عنقریب شگفتی را
در ژرفنای پستی قومی تلخ ، خواهد نمود سخت به پا در باد
 آشوب لحظه هاست که می بارد، از خطبه های شعله ور سرکش
اینک که مانده است به جا آری ، تنها صدا ، صداست در باد
می آید و اگرچه نمی دانم سنگینی غرامت این غم را
می آید و درست نمی دانم درد از کجاست تا به کجا در باد

حشمت سید موسوی




        یا قمر بنی هاشم





        خونخواهی آب



جاده و اسب مهیاست ، بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم
ایستاده است ، به تفسیر قیامت ، زینب
آن سوی واقعه  پیداست ، بیا تا برویم
خاک در خون خدا ، می شکفد ، می بالد
آسمان غرق تماشاست ، بیا تا برویم
تیغ در معرکه می افتد و بر می خیزد
رقص شمشیر ، چه زیباست ، بیا تا برویم
از سراشیبی تردید ، بیا برگردیم
عرش زیر قدم ماست ، بیا تا برویم
دست عباس ، به خونخواهی آب آمده است
آتش معرکه بر پاست ، بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست ، بیا تا برویم
کاش ، ای کاش ! که دنیای عطش می فهمید
آب مهریه زهراست ، بیا تا برویم
چیزی از راه نماندست ، چرا برگردیم
آخر راه همین جاست ، بیا تا برویم
فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم
ابوالقاسم حسینجانی



        اندوه شیرین



که بود این موج؟ این دریا؟که خواب از چشم دریا برد
و شب را از سراشیب سکون تا اوج فردا برد
کدامین آفتاب از کهکشان خود فرود آمد؟
که این گونه زمین را تا عمق آسمان ها برد؟
صدای پای رودی بود و در قعر زمان پیچید
و بهت تشنگی را از عطشناک دل ما برد
کسی آمد ، کسی آنسان که دیروز توهم را
به سمت مشرق آبی ترین فردای فردا برد
کسی که در نگاهش شعله آیینه می رویید
و تا آنسوی حیرت ،تا خدا ، تا عشق ما را برد
به خاک افکند ذلت را ، شرف را از زمین برداشت
و او را تا بلندای شکوه نیزه بالا برد
دوباره شادی ام آشفت ، با اندوه شیرینش
 مرا تا بیکران آرزو ، تا مرز رویا برد
بگو با من ، بگو ای عشق ، گرچه خوب می دانم
که بود این موج ، این طوفان که خواب از چشم دریا برد
سید مهدی حسینی



        پیر میدان



یک علم بی صاحب افتاده است ، چشمش اما رو به صحراهاست
گفت : اینک می رسد مردی کاین عَلَم بر دوش او زیباست
شانه های حیرتش لرزید ، اشک خود را در عَلَم پیچید
گفت با خود : کیست او کاینجا ، نیست اما مثل ما با ماست
آسمان دستی تکان می داد ، ماه چیزی را نشان می داد
ناگهان فریاد زد ای عشق ! گُردمردی از کران پیداست
گفت : می آید ولی بی سر ، بر نشسته آهنین پیکر
گفت: آری کار عشق است این ، او سرش از پیش تر اینجاست
گفت : در چشمم نه یک مردست ، آسمان انگار گل کرده ست
کهکشان در کهکشان موج است ، مثل خورشید آسمان پیداست
وقتی آمد ، عطر گندم داشت ، کوفه کوفه زخم مردم داشت
عشق ، زیر لب به سرخی گفت:آری ، آری ! او «حبیب» ماست
شیهه ی اسبی ترنم شد ، در غباری ناگهان گم شد
یک صدا از پشت سر می گفت: گَرد او آیینه فرداست
حسین دارند



        در تن پوشی از شمشیر


به میدان می برم از شوق سربازی ، سرِ خود را
تو هم آماده کن ای عشق ! کم کم خنجر خود را
مرا گر آرزویی هست باور کن به جز این نیست
که در تن پوشی از شمشیر ببینم پیکر خود را
هوای پر زدن از عالم خاکی به سر دارم
خوشا روزی که بینم بی قفس بال و پر خود را
ز دل تاریکی باد خزان تا پرده بردارم
به روی دست می گیرم گل نیلوفر خود را
من از ایمان خود  یک ذره حتی بر نمی گردم
تلاوت می کنم در گوش نی ، هم باور خود را

کریم رجب زاده




        در معبد آزادگی



قد بر افرازید!یک عالم شقاوت پیش روست
پرده بردارید!صد آیینه حیرت پیش روست
ای حسینی مشربان! در معبد آزادگی
تا نماز آرید ، محراب عبادت پیش روست
عشق می نالد:حریفان تیغ ، در خون شسته اند
عشق می غرد ، نظرگاه شهادت پیش روست
عقل می گوید:که بال خسته را پرواز نیست
عشق می بالد که اوجی بی نهایت پیش روست
دوستی را پاس می دارم ، که در حُرم عطش
سایه ساری در محبّت پیش روست
سبز می مانم که در حال و هوای رُستنم
تشنه می رویم ، که باران طراوت پیش روست
ای تمام مهربانی در نگاهت یا حسین
با تو باید آشنا بودنکه غربت پیش روست
جعفر رسول زاده(آشفته)


        شب عاشورا



امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان ، این دشت ، دریا می شود
امشب کنار یکدگر بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان ، چون قلب زهرا می شود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش اید ولی
فردا صدای الامان زین دشت برپا می شود
امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش ، آغوش صحرا می شود
امشب که جمع کودکان ، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها ، گم گشته پیدا می شود
امشب رقیه حلقه زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار ، از گوش او وا می شود
امشب به خیل تشنگان ، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه ، بی دست سقا می شود
امشب بُوَد جای علی ، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش ، پامال اعدا می شود
امشب گرفته در میان ، اصحاب ، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه ، بی یار و تنها می شود
امشب به دست شاه دین ، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان ، این حلقه ، یغما  می شود
امشب سَر سِرّ خدا ، بر دامن زینب بُوَد
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود
ترسم زمین و آسمان ، زیر و زبر گردد «حسان»
فردا اسارت نامه زینب ، چون اجرا می شود
حبیب الله چاپچیان «حسان»

 




        فرشته وحی



چشمه چشمه می جوشد خون اطهرت اینجا
کور می کند شب را زخم خنجرت اینجا
چشمه چشمه می جوشد از دل زمین هر شب
خون اصغرت آنجا،خون اکبرت اینجا
می رسد به گوشم گرم، بانگ خطبه ای پرشور
خطبه ای که بعد از تو، خوانده خواهرت اینجا
از فرات می جوشد، موج و می زند بوسه
بر کران  خشک حلق و حنجرت اینجا
کربلا چه پیوندی با فدک مگر دارد؟
غصب می شود ازتو سهم مادرت اینجا
یک نهال بارآور غرس میشود در خاک
قطع می شود دستی از برادرت اینجا
این فرشته وحی است ،وحی تازه آیا چیست؟
روی نیزه می خواند آیه ای سرت اینجا
این ضریح شش گوشه حج پاک بازان است
آب می شوم از شرم در برابرت اینجا
مرتضی امیری اسفندقه



        روح تشنگی


ای بسته بر زیارت قد تو، قامت آب
شرمنده مروت تو تا قیامت آب
در ظهر عشق ، عکس تو غزید در فرات
شد چشمه حماسه ز جوش شهامت ، آب
دستت به موج ، داغ حباب طلب گذاشت
اوج گذشت دید و کمال کرامت ، آب
بر دفتر زلالی شط ، خط لا کشید
لعلی که خورده بود ز جام امامت ، آب
ترجیع درد را - ز گریزی که از تو داشت
سر می زند هنوز به سنگ ندامت ،آب
سوگ تو را ز صخره چکد ، قطره قطره رود
زین بیشتر سزاست به اشک غرامت ، آب
از ساغر سقایت فضیلت ، قلم چشید
گسترد تا حریم تغزل ، زعامت آب
زینب ، حسین را به گل سرخ خون شناخت
بر تربت تو بود نشان و علامت آب
از جوهر شفاعت تیغت ، بعید نیست
گر بگذرد ز آتش دوزخ سلامت ، آب
آمد به آستان تو ، گریه و عذر خواه
با عزم پای بوسی و قصد اقامت آب
می خوانمت به نام ابالفضل و شوق را
در دیدگان منتظم بسته قامت آب
خسرو احتشامی


        نی نامه



خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازانیاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نم نامه ای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد دلنشین است
نوای نی نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش نینوایی است
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل بیماری سنگ
قلم تصویر جانکاهی است از نی
علم تمثیل کوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز
چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟
سری سرمست ، شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری
پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت غم دیرینه او
غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است
سرش بر نی تنش در قعر گودال
دب را گه الف گردید ، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گل بر دارد اُشتر
که با خود باری از سر دارد اُشتر؟
گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر  باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شِِِکٌرفشانی
اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند
سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند
شگفتا بی سروسامانی  عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق
ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست
زنده یاد قیصر امین پور